|
|
|
|
|
داشتم مصاحبه یکی از دستگیر شده ها را می خواندم٬ رسید به جایی که گفت: "در همان میدان انقلاب یک کوچهی خیلی باریک هست، انتهای کوچه پلیس پیشگیری است. یک جای خیلی بزرگی است. از همان ابتدای کوچهی باریک یک زنجیرهای تشکیل شده بود تا خود سالن پلیس پیشگیری، دو طرف تونل درست کرده بودند که هر کسی را میگرفتند و از این تونل رد میشد نفر اول با باتوم میزد تا آخرین نفری که آنجا ایستاده بود. بیشتر پسرها را میزدند. دخترها را کمتر میزدند. یعنی طوری بود که پسرها از سر و صورتشان خونابه میریخت. تمام تنشان خونی بود. صورتهاشان هم خون بود. اصلا قابل شناسایی نبودند که مثلا من نگاه بکنم ببینم برادرم توی اینها هست یا نیست." سال اول دبیرستان که بودیم خیلی از بچه های سال ۴ و سالهای قبل در جبهه ها شرکت داشتند و همه می گفتند دبیرستان اما صادق بیشتری شهید را داده و ما هم افتخار می کردیم. هر وقت هم کسی از جبهه بر میگشت در نمازخانه دورش جمع می شدیم که خاطره ها را بشنویم و جنگ را حس کنیم٬ اما به قول بچه ها به ما سیب زمینی هم نمی دادند پوست بکنیم! فکر کنم سال چهارم بودیم که اسرا آزاد شدند٬ یکی از دبیرهای ما هم که اسیر شده بود آزاد شد. متاسفانه یک پای خود را هم از دست داده بود٬ اما نه در صحنه جنگ که در زمان اسارت!! |
||