تبليغاتX
روزی روزگاری ما - سیاسی اجتماعی - نامه‌ای به یک برادر چماق به‌دست
دو کلمه حرف حساب از یک دل تنگ درباره اجتماع و سیاست
سلام برادر باتوم زن،

می‌دانم که گرفتاری و الان باید بروی باتومی که از خون سر من «نجس» شده را آب بکشی قبل از نمازت. عیبی ندارد. راستی یادت می‌آید «علی محمدی» را که در جبهه ترکش خورد و آنقدر خون از بدنش رفت تا شهید شد؟ با همان لباس خونین دفنش کردند که غسل شهید خونش است و لباسش کفن او. برو باتومت را آب بکش که از خون دختر و پسر علی محمدی‌‌ها نجس شده. آخ روزگار. اگر علی محمدی می‌دانست که روزی روزگاری توی هم‌سنگرش باتومت را با خون فرزندان علی محمدی‌ها رنگین می‌کنی آیا حاضر بود…؟ اصلا ولش کن. خودت خوبی؟ اصل حالت چطور است قهرمان وطن؟

عرقت را پاک کن و وضو بگیر. باید به نماز بایستی. به یاد خدا. به سوی کعبه. تو مسلمانی. من هم به یاد همان خدا و به سوی همان کعبه نماز می‌خوانم. مثل تو. من هم مسلمانم. البته من نمی‌توانم وضو بگیرم. سرم را ضربه باتوم تو شکسته و دستانم که روی سرم گرفته‌بودم آش و لاش شده در گج است. ظاهرا باید تیمم کنم برادر. خیر ببینی و دمت گرم بیا زیر بال این برادر مسلمانت را بگیر ببر دم باغچه تیمم کند تا از ثواب نماز او بهره‌ای به تو برسد که هر دو مسلمانیم. دعای خیرت می‌کنم‌ها.

ادامه مطلب در: http://ourperspective.wordpress.com/2009/06/25/nameh-2/

+ نوشته شده در  Wed 24 Jun 2009ساعت 22:36  توسط امید  |