|
|
|
|
|
هنگامی که خبر ملاقات میرحسین موسوی در منزل سهراب اعرابی با مادر ایشان را خواندم٬ تصور می کردم که مادر این شهید با شیون و گریه از موسوی خون خواهی کند! اما با دیدن ویدیوی این ملاقات و سخنان کوبنده این مادر در حظور میرحسین به وضوح دیدم که حتی موسوی هم مقهور این همه شجاعت شده بود.
امروز هم عکس این مادر را در کنار پسرش در هنگام حظور در صحنه اعتراظات دیدم که خود نمایانگر شجاعت ایشان است. حال می توان فهمید که یک جوان تحصیل کرده اغتشاش گر نیست و فقط حق خود را طلب می کند و این مادر با شیر پاک خود این فرزند را آزاد و معصوم تحویل این جامعه داده. هر حرکتی صاحب نمادهایی است که جاودانه می شود. "ندا" نماد مظلومیت همراه با فریاد این اعتراضات است. من معتقدم باید مادر سهراب اعرابی را "مادر اصلاحات" نامید. http://www.youtube.com/watch?v=KNSCu5bmqDA
|
||
|
|
|
|
|
آقای احمدی نژاد٬ گویم که آمریکا جوانان تهران را به کوچه ها می برد و صهیونیست ها آنان را به قتل می رسانند و شما دستور پیگیری صادر می فرمایید! چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است٬ بیایید قاتل سهراب اعرابی را که در زندان اوین مشغول به خدمت است را به خدمت ملت همیشه در صحنه معرفی کنید. شما که تشنه خدمت هستید٬ لطفا این خدمت را در حق جوانان ایران انجام دهید. سهراب اعرابي 19 ساله سال آخر دبيرستان و آماده براي امتحان كنكور در اعتراضات دهمين دوره رياست جمهوري در 30 خرداد روز شنبه بازداشت و به مكان نامعلومي منتقل مي شود . بعد از پيگيريهاي پي در پي خانواده بخصوص مادرش متوجه مي شوند كه وي در زندان اوين است, مادر اين جوان در روز سه شنبه 16 تير با گذاشتن كفالت در دادگاه انقلاب هر روز بعد از ظهر منتظر آزادي فرزند ش بود, با وجود اين كه اين مادر مي دانست كه فرزندش در زندان اوين است ولي خيلي نگران بود و مي گفت مي ترسم بچه ام را بكشند. اين مادر عكسي از فرزندش تهيه كرده بود و به هر زنداني كه آزاد مي شد عكس عزيزش را نشان مي داد و از آنها مي پرسيد كه آيا او را مي شناسند و يا در زندان ديده اند؟ او مي گفت به هر كجا و هر كسي مراجعه مي كنم جواب نمي دهند و ميگويند صبر كن آزاد ميشود. اين مادر كارش از صبح تا شب جلو زندان ماندن شده بود تا اينكه يك دفعه از طرف قاضي مر تضوي خبر آمد كه سهراب اعرابي در زندان درگذشته است, خانواده اش را خبر كنيد تا جنازه فرزندشان را تحويل بگيرند........
|
||
|
|
|
|
|
روزی که عده ای از فرماندهان سپاه به امام خمینی پیشنهاد انتقال نیرو به لبنان را دادند تا قدس را از دست صهیونیستها آزاد کنند٬ امام فرمودند راه قدس از کربلا می گذرد٬ یعنی اول شر صدام را از سر این مملکت کم کنید بعد به فکر آزادی قدس باشید!
اگر امام امروز زنده بود٬ می گفت راه قدس از تهران می گذرد!
|
||
|
|
|
|
|
داشتم مصاحبه یکی از دستگیر شده ها را می خواندم٬ رسید به جایی که گفت: "در همان میدان انقلاب یک کوچهی خیلی باریک هست، انتهای کوچه پلیس پیشگیری است. یک جای خیلی بزرگی است. از همان ابتدای کوچهی باریک یک زنجیرهای تشکیل شده بود تا خود سالن پلیس پیشگیری، دو طرف تونل درست کرده بودند که هر کسی را میگرفتند و از این تونل رد میشد نفر اول با باتوم میزد تا آخرین نفری که آنجا ایستاده بود. بیشتر پسرها را میزدند. دخترها را کمتر میزدند. یعنی طوری بود که پسرها از سر و صورتشان خونابه میریخت. تمام تنشان خونی بود. صورتهاشان هم خون بود. اصلا قابل شناسایی نبودند که مثلا من نگاه بکنم ببینم برادرم توی اینها هست یا نیست." سال اول دبیرستان که بودیم خیلی از بچه های سال ۴ و سالهای قبل در جبهه ها شرکت داشتند و همه می گفتند دبیرستان اما صادق بیشتری شهید را داده و ما هم افتخار می کردیم. هر وقت هم کسی از جبهه بر میگشت در نمازخانه دورش جمع می شدیم که خاطره ها را بشنویم و جنگ را حس کنیم٬ اما به قول بچه ها به ما سیب زمینی هم نمی دادند پوست بکنیم! فکر کنم سال چهارم بودیم که اسرا آزاد شدند٬ یکی از دبیرهای ما هم که اسیر شده بود آزاد شد. متاسفانه یک پای خود را هم از دست داده بود٬ اما نه در صحنه جنگ که در زمان اسارت!! |
||
|
|
|
|
|
سلام سید جان
چند وقتی هست که با هم حال و احوال هم نکردیم. به حدی دلم گرفته که گفتم خودم حالم را برات بگم. یک هفته ای میشه که بغض گلویم را گرفته٬ میدونم ویدیو هایی که من اینجا می بینم را شما در ایران نمی بینید٬ البته همان همان بهتر٬ چون دیدنش جگر جلاد را هم آتش می زند چه برسد به من و شما! شاید پانزده هزار کیلومتر فاصله زیادی باشد٬ اما من در این شهر که شاید آخر دنیاست کسی را سراغ ندارم که با دیدن فیلم کشته شدن جوانان اشک نریزد. ولی به خاطر داشته باشیم: |
||
|
|
|
|
|
سلام برادر باتوم زن،
میدانم که گرفتاری و الان باید بروی باتومی که از خون سر من «نجس» شده را آب بکشی قبل از نمازت. عیبی ندارد. راستی یادت میآید «علی محمدی» را که در جبهه ترکش خورد و آنقدر خون از بدنش رفت تا شهید شد؟ با همان لباس خونین دفنش کردند که غسل شهید خونش است و لباسش کفن او. برو باتومت را آب بکش که از خون دختر و پسر علی محمدیها نجس شده. آخ روزگار. اگر علی محمدی میدانست که روزی روزگاری توی همسنگرش باتومت را با خون فرزندان علی محمدیها رنگین میکنی آیا حاضر بود…؟ اصلا ولش کن. خودت خوبی؟ اصل حالت چطور است قهرمان وطن؟ عرقت را پاک کن و وضو بگیر. باید به نماز بایستی. به یاد خدا. به سوی کعبه. تو مسلمانی. من هم به یاد همان خدا و به سوی همان کعبه نماز میخوانم. مثل تو. من هم مسلمانم. البته من نمیتوانم وضو بگیرم. سرم را ضربه باتوم تو شکسته و دستانم که روی سرم گرفتهبودم آش و لاش شده در گج است. ظاهرا باید تیمم کنم برادر. خیر ببینی و دمت گرم بیا زیر بال این برادر مسلمانت را بگیر ببر دم باغچه تیمم کند تا از ثواب نماز او بهرهای به تو برسد که هر دو مسلمانیم. دعای خیرت میکنمها. ادامه مطلب در: http://ourperspective.wordpress.com/2009/06/25/nameh-2/ |
||
|
|
|
|
|
پرونده فرقه مجاهدین خلق نزد مردم ایران سیاه تر از آن است که نیازی به کمک شما داشته باشد. شما اگر بلدید کسی را نجات بدهید یا راه حلی پیدا کنید، برای رهبر خودتان یک جایی پیدا کنید که بتواند به زندگی اش ادامه دهد. مردم ایران فراموش نکرده اند که شما و گروه تان سه سال با سوء استفاده از عواطف نوجوانان ایرانی آنها را به ترور واداشتید و در مقابل گلوله تنها گذاشتید. مردم ایران فراموش نکردند که شما و مسعود رجوی در خرداد 60 با یک اشتباه محاسباتی هزاران جوان را به کشتن دادید و در سخت ترین روزهای زندگی این ملت و در روزهایی که مردم توسط حکومت عراق کشته می شدند، در کنار دشمنان ملت قرار گرفتید و هزاران ایرانی کرد و فارس را در جنگ کشتید مردم ایران شما را قاتل جوانان ایرانی می دانند، شما بسیاری از جوانان بیگناه را اشتباها ترور کردید و افرادی را صرفا به دلیل اینکه شبیه شما فکر نمی کردند یا شبیه افرادی دیگر بودند کشتید. شما اعضای تسویه شده تان را در شرایطی که می دانستید که احتمال مرگ آنان بالای نود درصد است به جنگ در مقابل مردم ایران فرستادید و صدها نفر قربانی تسویه حساب های درون گروهی شما شدند، فقط بخاطر اینکه خداوندی و ولایت و هاله قدسی مسعود رجوی را انکار کرده بودند
خانم رجوی! خانم رجوی! ابراهیم نبوی |
||