تبليغاتX
روزی روزگاری ما - سیاسی اجتماعی
دو کلمه حرف حساب از یک دل تنگ درباره اجتماع و سیاست

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

+ نوشته شده در  Thu 7 May 2009ساعت 11:11  توسط امید  | 
بر خلاف باور خیلی ها هدفی که احمدی نژاد از آوردن اجباری دانش آموزان به سخنرانی هایش دنبال می کند نمایش تلویزیونی نیست. باید بدانیم این دانش آموزان و رای اولی ها تا بحال در انتخابات شرکت نکرده اند٬ از سیاست هم سر رشته چندانی ندارند٬ وضعیت کشور را هم در ۴ سال پیش به خاطر ندارند و اصلا تصوری از ضررهای کلان اقتصادی که با هر صحبت احمدی نژاد بر کشور وارد شده نمی توانند داشته باشند!
اما این دانش آموزان رای خواهند داد٬ آیا آنها موسوی را می شناسند؟ آیا می دانند چرا کروبی با کیهان درگیر است؟ اصلا اعلمی کیست؟؟؟
این دانش آموزان به دیدار رییس جمهورشان می روند و ایشان حرفهای خوب می زند٬ لبخند می زند٬ عامیانه حرف می زند٬ پس به او رای می دهیم چون مهربان است و کارهای خوب می کند!

از این طرف قشر تحصیل کرده یا رای نمی دهند یا رای شان بین موسوی٬ کروبی و اعلمی تقسیم می شود!

اینجاست که باز می گویم ای کاش خاتمی انصراف نمی داد و ای کاش موسوی خروس بی محل نمی شد! ای کاش کروبی از خیر این منسب می گذشت و ای کاش آزاد بودیم!

+ نوشته شده در  Mon 4 May 2009ساعت 15:7  توسط امید  | 
خاطره پرداخت ۲ رشوه در یک شب. هفته گذشته سفری به تهران داشتم. در روزهای آخر دوستی که در شمال تهران مشغول ساخت خانه است از من دعوت کرد که از محل ساخت دیدن کنم. به دلیل اینکه در شهر تهران عبور کامیون و خودروهای حمل سیمان در طول روز ممنوع می باشد عملیات بتون ریزی در طول شب انجام می شود.

ساعت حدود ۱۲:۳۰ بعد از نیمه شب بود که به ناگاه گشت ۱۱۰ پلیس در محل حاضر شد٬ و مشخص شد که یکی از همسایه ها از بابت سرو صدا به پلیس شکایت کرده و سریعا پلیس در محل حاضر شده. خلاصه بعد از تعدادی ماچ و بوسه همسایه رضایت داد و به خانه بازگشت اما مامور ۱۱۰ ول کن نبود تا اینکه ۵۰ هزارتومان نقدا شیرینی دریافت کرد. من خیلی شاکی شدم اما دوستم گفت اگر حرفی بزنی اینها جلوی کار را می گیرند٬ خلاصه مامور رفت و ما رفتیم یک چای بنوشیم که اعصابمان آرام شود.
نیم ساعت بعد یکی از کارگرها آمد و گفت ماشین راهنمایی ایجاست و با شما کار دارد٬ من به همراه دوستم به سراغ ماشین رفتیم٬ مامور بسیار مودب گفت سلام٬ دوستم گفت: سلام بفرمایید داخل چای و شیرینی و مامور گفت: چشم

من گفتم عجب مامور مودبی دوستم گفت وقتی می گم بفرمایید چای و شیرینی یعنی بیاتو پولت رو بگیر٬ گفتم بابا جان اینا که راهنمایی هستند٬ گفت اگر پول ندیم کامیون هارا به هر بهانه ای جریمه می کنند و فردا همه را ما باید بدهیم٬ خلاصه ۳۰ هزارتومان هم اینجا خرج شد!

نکته جالب اینکه این مامور راهنمایی عزیز اگر از چراغ قرمز هم رد شوید با شما کاری ندارد مگر اینکه ماشید مدل بالا باشد و جیب شما پر پول!

 

+ نوشته شده در  Sat 25 Apr 2009ساعت 21:35  توسط امید  |