تبليغاتX
روزی روزگاری ما - سیاسی اجتماعی
دو کلمه حرف حساب از یک دل تنگ درباره اجتماع و سیاست
ساده بگویم٬ امیدوارم بساط فشار جمع شود

خاتمی آمد٬ بدون هاله نور
خاتمی آمد٬ بدون شعار ظهور

خاتمی آمد و گفت به مردم خدمت می کند
خاتمی گفت می آید تا ایرانی در دنیا آبروی خود را پس بگیرد

اما با آمدن او من دلم برای
ر ییس جمهور وقیح
رییس جمهور پررو 
رییس جمهور بی تربیت 
رییس جمهور فرافکن
رییس جمهور حقه باز و متظاهر
تنگ نمی شود

+ نوشته شده در  Mon 9 Feb 2009ساعت 0:13  توسط امید  | 
با توام٬ آیا با من مسکین حواست هست؟

روزگاری دامنت گیرد آه این فقیران تهی دست.

تا کنون کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفتستی؟
تا کنون حتی،برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی؟
                                 
نه...نه...نه -تو بی غم و مستی

 کجا پای تا زانو در گل بودستی؟
 کجا چشمان ات از بار گناهانت خجل بودست

 شبانگه ناله دهقان پیری را که می گرید شنیدستی
 
نه...نه...نه - تو بی غم و مستی

                             http://ca.youtube.com/watch?v=y2PGCfu7HaA

+ نوشته شده در  Mon 2 Feb 2009ساعت 21:56  توسط امید  | 

بیا بنشین و با مردم مدارا کن
گره از کار این افتادگان وا کن

بترس از شعله های زیر خاکستر
بیا اندیشهء اندوه فردا کن

هزاران تاج سلطانی
دو صد تخت سلیمانی

فلک بستاند از دستت به آسانی
که این تخت بلند جم

نه بر شاهان سامانی وفا کرد و
نه بر پرویز ساسانی

که این رسم فلک باشد
نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

مباد آندم که چنگیزی به پا خیزد
کشاند آشیانت را به ویرانی

+ نوشته شده در  Mon 2 Feb 2009ساعت 21:50  توسط امید  | 
چند روز پیش سالروز خروج شاه از ایران بود. یاد خاطرات بچگی افتادم٬ یاد روزهای انقلاب و ککتل ملوتوف های پشت درخت انگور خانه مادر بزرگ. یاد گوش کردن به رادیو قدیمی زیر کرسی کنار پدربزرگ یاد تفنگ ژ۳ زیر تخت و پدرم که برای خودش کلی قهرمان شده بود. دیگه بیشتر از اینها چیزی یادم نیامد. اما بیشتر که به کودکی فکر کردم یاد روز اول جنگ افتادم که توپولوف های سیاه رنگ عراقی از جلوی چشمم رد شدند و مهراباد را بمباران کردند که باز هم پدر مثل قهرمان با لباسهایی که دودی و سوخته بود به خانه آمد. ما جنگیدیم و کم کم با دست خالی جنگیدیم اما مردم همه با هم بودند و با عشق به ایران و اسلام جنگیدند. یاد دبیرستان که پر بود از عکس همکلاسی های شهید. بعد جنگ تمام شد٬ رفسنجایی شد سردار سازندگی ولی مدیر مدرسه می گفت که رفسنجانی از خط اما خارج شده و به فکر پول جمع کردن است. و مردم کم کم گفتند که دوران شاه بهتر بود. پدربزگم خدا بیامرز می گفت زمان شاه مردم شاد بودند٬ مردم با هم سر هر چیز دعوا نمی کردند٬ کسی سر کسی را برای لقمه نانی کلاه نمی گذاشت٬ دزدی کمتر بود٬ مادر بزرگ خدا بیامرز می گفت ناموس مردم امن تر بود.

به همین خاطر با استفاده از یوتیوب تمام مصاحبه های شاه را دیدم تا بیشتر او را بشناسم! هم مصاحبه هایی که در زمان سلطنتش بود و هم آخرین مصاحبه در پاناما. با اطمینان می توانم بگویم که اگر شاهی که در پاناما مصاحبه کرد شاه ایران بود هیچگاه چنین با خفت از ایران اخراج نمی شد. محمدرضا پهلوی زمانی که در سالهای سلطنت بود  به انسانی مغرور با گوشهایی ناشنوا تبدیل شده بود٬ در یکی از همین مصاحبه ها هنگامی که خبرنگار راجع به شکنجه در زندانهای ایران از او پرسید با اطمینان این مورد را مردود دانست اما به وضوح در چمانش خوانده می شد که می داند دروغ می گوید. هنگامی که خبرنگار از اعدام مخالفانش سوال کرد شاه گفت بله آن عده بر علیه امنیت ملی اقدام کرده بودند و اعدام شدند و ۹ نفر دیگر هم به همین جرم به زودی اعدام خواهند شد. اقدام بر علیه امنیت ملی همان مخالفت با سیاستهای حکومت شاه بود که با برچسب وطن فروش اعدام می شدند.

اما وقتی از محمدرضا شاه در پاناما سوال شد گفت: "احتمالا شکنجه بوده و به من گفته نشده" و گفت "احتمالا در بعضی تصمیمات من اشتباه کردم" اگر شاه این شجاعت را داشت که در زمان انتقاد بپذیرد هرگز چنین سرانجامی نداشت.

با مرور زندگی محمد رضا پهلوی می توان گفت که او آدم خوبی بود اما قدرت از او یک دیکتاتور ساخت٬ گوشهایش کر شد و چشمانش کور و مردم را نیدید صدایشان را نشنید و از مردم جدا شد. در سالهای آخر خود را ولینعمت مردم دانست و همین غرور او را به زیر کشید!

متاسفانه ما انسانها اگر ترسی از پایین آمدن از تخت پادشاهی نداشته باشیم مدعی خدایی هم می شویم. و زهی خیال باطل

هزاران تاج سلطانی
دو صد تخت سلیمانی

فلک بستاند از دستت به آسانی
که این تخت بلند جم

نه بر شاهان سامانی وفا کرد و
نه بر پرویز ساسانی

که این رسم فلک باشد
نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

+ نوشته شده در  Mon 2 Feb 2009ساعت 11:52  توسط امید  |