تبليغاتX
روزی روزگاری ما - سیاسی اجتماعی
دو کلمه حرف حساب از یک دل تنگ درباره اجتماع و سیاست
در حالی که همه نوک پیکان انتقادات شان را به سمت قطبی نشانه گرفته اند با اندکی تامل متوجه می شویم که ضربه اصلی را دیکتاتوری احمدی نژاد به تیم ملی وارد کرد. در حالی که همه کارشناسان فوتبال از جوان گرایی حمایت می کنند اما هیچ کارشناسی طرفدار انقلاب سنی در تیم ملی یک کشور نیست. در بازی های بزرگ ملی همواره فوتبالیست های با تجربه سرنوشت بازی را در دست می گیرند٬ اما اکنون با کنار گذاشته شدن کریمی و مهدوی کیا و هاشمیان که با تجربه های تیم ملی بودند تیم ملی ایران به یک تیم درجه ۲ بی تجربه مبدل شده.

از تیم کشوری که بستن مچبند سبز جرم محسوب می شود و روسری و شال سبز جوابش چماغ است نباید خیلی انتظار داشت. آیا اگر هنوز علی کریمی٬ مهدی مهدوی کیا و وحید هاشمیان در تیم بودند ما اینگونه به اردن می باختیم؟

به امید روزی که به دلیل حرف زدن زنده باشیم نه نفس کشیدن

+ نوشته شده در  Tue 24 Nov 2009ساعت 11:58  توسط امید  | 
در حالی که همه نوک پیکان انتقادات شان را به سمت قطبی نشانه گرفته اند با اندکی تامل متوجه می شویم که ضربه اصلی را دیکتاتوری احمدی نژاد به تیم ملی وارد کرد. در حالی که همه کارشناسان فوتبال از جوان گرایی حمایت می کنند اما هیچ کارشناسی طرفدار انقلاب سنی در تیم ملی یک کشور نیست. در بازی های بزرگ ملی همواره فوتبالیست های با تجربه سرنوشت بازی را در دست می گیرند٬ اما اکنون با کنار گذاشته شدن کریمی و مهدوی کیا و هاشمیان که با تجربه های تیم ملی بودند تیم ملی ایران به یک تیم درجه ۲ بی تجربه مبدل شده.

از تیم کشوری که بستن مچبند سبز جرم محسوب می شود و روسری و شال سبز جوابش چماغ است نباید خیلی انتظار داشت. آیا اگر هنوز علی کریمی٬ مهدی مهدوی کیا و وحید هاشمیان در تیم بودند ما اینگونه به اردن می باختیم؟

به امید روزی که به دلیل حرف زدن زنده باشیم نه نفس کشیدن

+ نوشته شده در  Tue 24 Nov 2009ساعت 11:55  توسط امید  | 
چطور ممکن است زندانی که به دنیای انفرادی معروف است و احمد باطبی برای نفس کشیدن باید دهانش را به زیر در می چسباند و دیگر زندانیان بعد از کمتر از ۲ ماه به جنون می رسند در راهروهایش اینترنت برای بروز کردن وبلاگ باشد؟؟

از آن مهم تر اینکه اکنون که ابطحی در زندان وبلاگش را به روز می کند نشان از دسترسی اطلاعان به تمام کامنت ها و پیغام های خوانندگان این وبلاگ دارد. پس تمام کسانی که در این وبلاگ فعالیت داشته اند باید مراقب باشند!

صد درصد پایگاه اطلاعاتی این وبلاگ در اختیار بازجویان است. پس یا آدرس ایمیل خود را عوض کنید.

+ نوشته شده در  Wed 26 Aug 2009ساعت 15:14  توسط امید  | 
در قبل از انقلاب روحانیت تقدس داشت٬ در زمان پدربزرگ مادر بزرگ ها٬ وقتی بچه مریض میشد می بردند مسجد پیش حاج آقا که به سرش دست بکشه که خوب بشه.

اون موقع ها سر انیکه چه کسی ته مانده قضای حاج آقا را بخورد دعوا بود!

اما انقلاب برای حاج آقا چه کرد؟ امروز در خیابانها مردم به حاجی توهین می کنند! ماموران اون یکی حاجی را با باطوم می زنند! حزب ا... حاجی روشن فکر را با مشت و لگد می زند!  بچه های طلاعات حاجی وبلاگ نویس رو می برند آب خنک میدند! اصلان این وسط این حاجی به اون حاجی می گه خفه!

چی شد که حاجی محله پدر بزرگ ما به این روز افتاد؟ به نظر من همیشه هرچی کشیدیم از دست این پول و قدرت بوده و هست!

هزاران تـــاج سلطاني

دو صد تخت سليماني

فلک بستاند از دستت به آساني


که اين تخت بلند جم

نه بر شاهان ساماني وفا کرد و نه بر پرويز ساساني


که اين رسم فلک باشد

نه شاهنشاه بشناسد نه روحاني

 

مبـاد آن دم که چنگیزی بپا خیزد              کشـانــد آشیـانـت را بـه ویــرانی

+ نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 16:1  توسط امید  | 
امشب احمدی نژاد در تلویزیون خواهد گفت که این صانحه مشت محکمی بر دهان صهیونیست ها بوده و ما نشان دادیم که در یک ما ۲ بار سقوط نمی کنیم و نهایتا از باند خارج می شویم.

هم اکنون احمدی نژاد در حال آماده کردن نمودارهایی است که نشان دهد تعداد صوانح هوایی در ایران کمترین در دنیا است.

+ نوشته شده در  Fri 24 Jul 2009ساعت 14:19  توسط امید  | 
هنگامی که خبر ملاقات میرحسین موسوی در منزل سهراب اعرابی با مادر ایشان را خواندم٬ تصور می کردم که مادر این شهید با شیون و گریه از موسوی خون خواهی کند! اما با دیدن ویدیوی این ملاقات و سخنان کوبنده این مادر در حظور میرحسین به وضوح دیدم که حتی موسوی هم مقهور این همه شجاعت شده بود.

امروز هم عکس این مادر را در کنار پسرش در هنگام حظور در صحنه اعتراظات دیدم که خود نمایانگر شجاعت ایشان است. حال می توان فهمید که یک جوان تحصیل کرده اغتشاش گر نیست و فقط حق خود را طلب می کند و این مادر با شیر پاک خود این فرزند را آزاد و معصوم تحویل این جامعه داده.

هر حرکتی صاحب نمادهایی است که جاودانه می شود. "ندا" نماد مظلومیت همراه با فریاد این اعتراضات است.  من معتقدم باید مادر سهراب اعرابی را "مادر اصلاحات" نامید.

http://www.youtube.com/watch?v=KNSCu5bmqDA

[SA+and+Mom.jpg]

+ نوشته شده در  Wed 15 Jul 2009ساعت 11:2  توسط امید  | 
آقای احمدی نژاد٬ گویم که آمریکا جوانان تهران را به کوچه ها می برد و صهیونیست ها آنان را به قتل می رسانند و شما دستور پیگیری صادر می فرمایید!
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است٬ بیایید قاتل سهراب اعرابی را که در زندان اوین مشغول به خدمت است را به خدمت ملت همیشه در صحنه معرفی کنید. شما که تشنه خدمت هستید٬ لطفا این خدمت را در حق جوانان ایران انجام دهید.

سهراب اعرابي 19 ساله سال آخر دبيرستان و آماده براي امتحان كنكور در اعتراضات دهمين دوره رياست جمهوري در 30 خرداد روز شنبه بازداشت و به مكان نامعلومي منتقل مي شود . بعد از پيگيريهاي پي در پي خانواده بخصوص مادرش متوجه مي شوند كه وي در زندان اوين است, مادر اين جوان در روز سه شنبه 16 تير با گذاشتن كفالت در دادگاه انقلاب هر روز بعد از ظهر منتظر آزادي فرزند ش بود, با وجود اين كه اين مادر مي دانست كه فرزندش در زندان اوين است ولي خيلي نگران بود و مي گفت مي ترسم بچه ام را بكشند. اين مادر عكسي از فرزندش تهيه كرده بود و به هر زنداني كه آزاد مي شد عكس عزيزش را نشان مي داد و از آنها مي پرسيد كه آيا او را مي شناسند و يا در زندان ديده اند؟ او مي گفت به هر كجا و هر كسي مراجعه مي كنم جواب نمي دهند و ميگويند صبر كن آزاد ميشود. اين مادر كارش از صبح تا شب جلو زندان ماندن شده بود تا اينكه يك دفعه از طرف قاضي مر تضوي خبر آمد كه سهراب اعرابي در زندان درگذشته است, خانواده اش را خبر كنيد تا جنازه فرزندشان را تحويل بگيرند........

 

+ نوشته شده در  Sun 12 Jul 2009ساعت 2:13  توسط امید  | 
روزی که عده ای از فرماندهان سپاه به امام خمینی پیشنهاد انتقال نیرو به لبنان را دادند تا قدس را از دست صهیونیستها آزاد کنند٬ امام فرمودند راه قدس از کربلا می گذرد٬ یعنی اول شر صدام را از سر این مملکت کم کنید بعد به فکر آزادی قدس باشید!

اگر امام امروز زنده بود٬ می گفت راه قدس از تهران می گذرد!

 

+ نوشته شده در  Wed 8 Jul 2009ساعت 11:57  توسط امید  | 
داشتم مصاحبه یکی از دستگیر شده ها را می خواندم٬ رسید به جایی که گفت:
"در همان میدان انقلاب یک کوچه‌ی خیلی باریک هست، انتهای کوچه پلیس پیشگیری است. یک جای خیلی بزرگی است. از همان ابتدای کوچه‌ی باریک یک زنجیره‌ای تشکیل شده بود تا خود سالن پلیس پیشگیری، دو طرف تونل درست کرده بودند که هر کسی را می‌گرفتند و از این تونل رد می‌شد نفر اول با باتوم می‌زد تا آخرین نفری که آنجا ایستاده بود. بیشتر پسرها را می‌زدند. دخترها را کمتر می‌زدند. یعنی طوری بود که پسرها از سر و صورتشان خونابه می‌ریخت. تمام تن‌شان خونی بود. صورت‌هاشان هم خون بود. اصلا قابل شناسایی نبودند که مثلا من نگاه بکنم ببینم برادرم توی اینها هست یا نیست."

سال اول دبیرستان که بودیم خیلی از بچه های سال ۴ و سالهای قبل در جبهه ها شرکت داشتند و همه می گفتند دبیرستان اما صادق بیشتری شهید را داده و ما هم افتخار می کردیم. هر وقت هم کسی از جبهه بر میگشت در نمازخانه دورش جمع می شدیم که خاطره ها را بشنویم و جنگ را حس کنیم٬ اما به قول بچه ها به ما سیب زمینی هم نمی دادند پوست بکنیم!

فکر کنم سال چهارم بودیم که اسرا آزاد شدند٬ یکی از دبیرهای ما هم که اسیر شده بود آزاد شد. متاسفانه یک پای خود را هم از دست داده بود٬ اما نه در صحنه جنگ که در زمان اسارت!!
خاطره ای که تعریف می کرد نوشتن ندارد چون همان خاطره خیابان انقلاب است٬ به ما گفت هر وقت از یک شهر به شهر دیگری منتقل می شدند "جشن تونل" داشتند و آن چیزی نبود غیر از همان خیابان انقلاب.

http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4442323,00.html

+ نوشته شده در  Tue 30 Jun 2009ساعت 9:38  توسط امید  | 
سلام سید جان

چند وقتی هست که با هم حال و احوال هم نکردیم. به حدی دلم گرفته که گفتم خودم حالم را برات بگم. یک هفته ای میشه که بغض گلویم را گرفته٬ میدونم ویدیو هایی که من اینجا می بینم را شما در ایران نمی بینید٬ البته همان همان بهتر٬ چون دیدنش جگر جلاد را هم آتش می زند چه برسد به من و شما!
اطمینان دارم که حتی قاتلین این جوانان توان دیدن این صحنه ها را ندارند!
راستش اسلام را با تو شروع کردم و خدایم شاهد است که به اصول دین تا به امروز پایبند بودم٬ اما از همان روز اول از این قماش حکومتی دل خوشی نداشتم!
اگر یادت باشد در همان دبیرستان به خاطر سوالاتی که شاید امروز به آنها روشنفکرانه بگویم به من لقب آمریکایی دادند٬ اما من فقط به آزادی فردی اعتقاد داشتم!
بگذریم٬ وقتی دین را به ما درس می دادی در هیچ جای قرآن و توضیح المسایل ننوشته بود که اگر کسی به خیابان آمد تا از حکومت سوال کند باید کشته شود!
آخر این حکام را چه می شود که تاج و تخت خود را با خون این بی گناهان آبیاری می کنند؟
می دانم که اگر ایران بودم این سوال ساده هم حکم مهاربه داشت و خون من مباح بود٬ آیا اینست اسلام؟ این است دین؟ آیا تو هم این اسلام را تبلیغ می کنی؟

شاید پانزده هزار کیلومتر فاصله زیادی باشد٬ اما من در این شهر که شاید آخر دنیاست کسی را سراغ ندارم که با دیدن فیلم کشته شدن جوانان اشک نریزد.
سوال من از شما اینست:
به کجا می رویم؟ آیا این ظلم ها برای هموار کردن راه ظهور است؟

ولی به خاطر داشته باشیم:
الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع الظلم

+ نوشته شده در  Wed 24 Jun 2009ساعت 22:52  توسط امید  |